عکس های رحیم نوروزی و خانوادش+بیوگرافی

دسته: عکس های جدید بازیگران

بیوگرافی رحیم نوروزی

در این مطلب در بخش عکس های هنرپیشه ها برای شما بیوگرافی و عکس های رحیم نوروزی و خانوادش را آماده کرده ایم امیدواریم مورد رضایت شما قرار بگیرد

بیوگرافی رحیم نوروزی

رحیم نوروزی (زادهٔ ۱۳۴۶ در رشت)، بازیگر سینما و تلویزیون است. اولین جرقه‌های بازیگری او در کلاسهای بهروز بقایی و بهزاد عشقی زده شد. با نمایشنامه‌های اکبر رادی بازیگری برای او جدی شد و با ایفای نقش در مجموعه پس از باران به شهرت رسید و سپس در فیلمها و تئاترها و سریالها و تله فیلمهای بسیاری بازی کرد از جمله تب (رضا کریمی)، عشق و عالیجناب (حسین پاکدل)، خانه‌ای در تاریکی (سعید سلطانی)، کلانتر (محسن شاه محمدی)، یادآوری (حجت قاسم‌زاده) و کرگدن (فرزاد موتمن). نوروزی دارای مدرک کاردانی رشته مرمت بناهای تاریخی و کارشناسی تئاتر با گرایش ادبیات نمایشی است

 

 

از همسر اول تا همسر دوم !

همسر اول ايشون خانم هايده حسين زاده بودند

هايده حسين زاده همسر اول رحیم نوروزی

 

در سريال پس از باران همسرش هم نقش زری يكي از خدمتكاران خانه ي ارباب سالاری رو بازی مي كردند و دليل پذيرفتن اين نقش رو هم صرفاً دور نبودن از همسرشون اعلام کردند

 

پناه دختر همسر اول

این زن و شوهر طلاق گرفته صاحب یک فرزند دختر بنام پناه هستند

پناه اما شغل پدر رو دوست ندارد و می گوید : من اصلا دوست ندارم كار پدرم را ادامه دهم؛ یعنی راستش من اصلا بازیگری را دوست ندارم. گاهی كارهای پدرم را می‌بینم اما اگر وقت نداشته باشم اصراری بر آن ندارم كه حتما آنها را دنبال كنم

رحیم نوروزی و دخترش پناه نوروزی

رحیم نوروزی و دخترش پناه نوروزی

همسر دوم

همسر دوم رحیم نوروزی آسیه ضیایی بازیگر و نویسنده است

آسیه ضیایی متولد ۱۳۶۰ در رشت، بازیگر و نویسنده است

او فارغ التحصیل رشته بازیگری در مقطع کارشناسی در دانشگاه هنر است، دوره های بازیگری رو در موسسه حمید سمندریان گذرانده، او نویسندگی و ترانه سرایی نیز میکند و برای چند مجموعه تا بحال کار کرده است

آخرین بازی وی در سریال آسمان من در کنار همسرش میباشد

 

سینما

  • شکلات (۱۳۸۲)
  • تب (رضا کریمی۱۳۸۲)
  • قصه دل‌ها (۱۳۸۵)
  • یک گزارش واقعی (داریوش فرهنگ۱۳۸۷)
  • دوزخ، برزخ، بهشت (بیژن میرباقری۱۳۸۷)
  • آسمان هشتم (۱۳۸۹)
  • اشنوگل (۱۳۹۵)

رحیم نوروزی در سریال حضرت یوسف

رحیم نوروزی کنار مصطفی زمانی درسریال حضرت یوسف

تلویزیون

  • قفسی برای پرواز (۱۳۸۹ یوسف سید مهدوی) شبکه ۲
  • دنیای شیرین دریا (بهروز بقایی)
  • پس از باران (سعید سلطانی)
  • روز حسرت (سیروس مقدم)
  • شهریار
  • خانه‌ای در تاریکی (سعید سلطانی)
  • مدار صفر درجه (حسن فتحی)
  • بوی گل‌های وحشی
  • کلانتر (محسن شاه محمدی)
  • یوسف پیامبر
  • عملیات ۱۲۵ (فصل دوم)
  • نردبام آسمان
  • ششمین نفر
  • راستش را بگو
  • یادآوری (حجت قاسم‌زاده اصل)
  • مرثیه‌ای برای مرتضی
  • استخوان
  • شب زده (فرزاد موتمن)
  • شیخ بهایی (مجموعه تلویزیونی)
  • پنجره‌ها
  • چند کوچه پایین‌تر
  • کشیک قلب
  • سال‌های برف و بنفشه
  • فاخته (مجموعه تلویزیونی)
  • حصیر سرد
  • خانه‌ای روی تپه
  • سرگرد (کاظم معصومی)
  • کوه خواجه
  • تله فیلم خانه کاغذی
  • کرگدن (فرزاد موتمن)
  • آسمان من
  • رخنه
  • نفس گرم (محمد مهدی عسگرپور)
  • زاویه هفتم
  • معمای شاه
  • نجات
  • پشت نیمه شب (سعید اسدی)
  • شیوع[۲] (محمود معظمی ۱۳۹۴) شبکه ۱
  • روز پنجم
  • کشیک قلب (حسین مهکام)
  • روزهای بهتر

 

تئاتر

  • بر فراز برجکها (کارگردانی متن محمد رضایی راد)
  • میرم روزنامه بخرم (نویسنده و کارگردان)
  • شما خانمی با مانتوی آبی ندیدید؟ (نویسنده و کارگردان)
  • عشق و عالیجناب (حسین پاکدل)
  • هندوانه (نویسنده، کارگردان، بازیگر)
  • مرگ فروشنده (سال ۹۳)
  • یک صبح ناگهان (حسین پاکدل)
  • بیگانه (بر مبنای اثر آلبر کامو)
  • دژاوو (مسعود دلخواه) (سال ۹۴)
  • مستأجر (ستاره امینیان) (برمبنای رمان رولان توپور) (سال ۹۵)

رحیم نوروزی در سریال معمای شاه

مصاحبه با رحیم نوروزی

تحصیلات طولانی
رحیم: این روزها در کنار بازی در سریال «معمای شاه» و تمرین تئاتری که برای جشنواره فجر آماده می شود، تدریس می کنم و در عین حال تحصیلاتم را ادامه می دهم. در دانشکده سینما تئاتر، کارشناسی ارشد تئاتر می خوانم. به شکل های متفاوت در رشتههای مختلف ۲۴ سالی هست که در دانشگاه هستم. به خاطر فعالیت بازیگری ام تحصیلم طول کشید و ارائه پایان نامه ام بسیار طولانی شد.

لزوم تحصیلات عالیه
رحیم: شاید اگر از منظر متفاوتی نگاه کنید به این نتیجه برسید که اصلا دانشگاه رفتن لزومی ندارد و لازم نیست همه به دانشگاه بروند. به نظرم تحصیلات عالیه خوب است اما در چه اندازه، چه کیفیت و سطحی با چه انتخاب هایی مهم است. این مساله قابل بررسی و اسیب شناسی است؛ اینکه یک زمانی به یکباره همه فکر کردند باید لیسانس داشته باشند و همه پشت کنکور صف کشیدند. کنکور تبدیل به مساله همه جوان ها شد که باید حتما از آن عبور کنند. وقتی تقاضا تا این حد افزایش یافت، دانشگاههای مختلفی هم تکثیر شد. با عناوین مختلف و به اشکال گوناگون از دانشگاه آزاد تا سوره، علمی کاربردی، پیام نور و… درواقع سعی شد فضای لازم برای این همه متقاضی ایجاد شود اما آیا این ازدیاد با سطح علمی کشور تناسب داشته؟ آیا اساتید خوبی برای آموزشی و انتقال دانش تربیت شدند؟ آیا واقعا به همان اندازه هم دانش آموخته فرهیخته و… خروجی داشته ایم؟

تلاش بدون نشاط
رحیم: راستش حسی می کنم این تبدیل به یک عادت شده که به محضی صحبت کردن، شروع به گله گذاری و انتقاد می کنیم در حالی که لزومی ندارد. شده ایم آدمهای نقنقو و غرزن، این شامل خود من نیز می شود، گله دارم، غار می زنم و… ولی در رسانه بهتر است ادم به شکلی حرف بزند که مفید باشد. اگرچه به آن رسالت امیدواهی دادن نیز اعتقادی ندارم. وقتی در کلانشهری با این حجم شالوغی و مشکلات مختلف اقتصادی و اجتماعی هستیم، نمی شود به دروغ بگوییم حال من خوب است. در یک ماراتن برای مالکیت خصوصی، طبقه ای می خواهد خودش را به طبقه دیگر برساند و به نفر جلویی نزدیک شود امامدام این فاصله بیشتر می شود. در این تلاش مدام خسته و فرسوده تر می شویم و این باعث میشود ادمهایی که انتهای صف هستند خسته و ناامید شوند و هیچ نشاطی نداشته باشند.

 

رحیم نوروزی و همسر دومش آسیه ضیایی

رحیم نوروزی و همسر دومش آسیه ضیایی

حواس پنجگانه قدرتمند
رحیم: من زیاد به اطرافم نگاه می کنم؛ یعنی کارم همین است. حواس پنجگانه ام به شدت فعال است و آنها را برای دقت کردن به همه چیز تربیت کرده ام. این جزء ابزار یک بازیگر است. اما این اذیتم می کند چون حواسم مدام فعال است و در حال دیدن و شنیدن هستم. به هر حال این همه دریافت حسی و تجمیع ادراکات در ذهن، به یک داده پردازی هم نیاز دارد. شما نمی توانید پشت سرهم و بدون برنامه و نظم مادام فایل روی صفحه کامپیوترتان را باز کنید. آنها نیاز به دسته بندی، پوشه بندی و نظم دارند و در نهایت باید تحلیل شوند. این پروسه که باید به علم و استنتاج منتهی شود، پروسه دردناکی است که مربوط به مسائل مهندسی ذهن می شود.

از روی عشق یا اجبار
رحیم: اگر بخواهم رحیم نوروزی حال را با مثلا ۱۵ سال قبل در سالهای ۸۰ مقایسه کنم، باید بگویم خیلی خسته تر شده ام. راستش قطعا آن سخت جانی ۱۵ سال پیش را ندارم اما همچنان به اندازه سه نفر کار می کنم. در مورد این فعالیت که چقدر آن ماحصل عشق یا اجبار است باید بگویم اصلا این مفهوم عشق را در کارم در ک نمی کنم یا قائل به ان نیستم. گاهی به نظرم ضرورت من است؛ مثلا وقتی خوشنویسی می کنم نمی توانم بگویم من عاشق خوشنویسی هستم؛ یعنی عاشق چه چیزان هستم؟ قلم؟ مرکب؟ سافیدی کاغاذ؟ صادای حرکت قلم روی کاغذ؟ یا اینکه عاشق آن فضای خلوت متمرکزش هستم؟ به نظرم گاهی توضیحی برای ان نیست. در مورد من ضرورت است. ضرورت من است که گاهی خط بنویسیم اما اگر بخواهم به ان بپردازم زندگیام تعطیل می شود؛ یعنی ضرورت های دیگری آن طرف وجود دارد؛ مثلا ضرورت معیشت، دانشگاه، شاگردانی که مسوولی آنها هستم؛ شاگردانی که دوست دارم تا جایی که تجربه شخصی و دانشم اجازه می دهد راه را به آنها نشان دهم؛ حتی در همان حد درسی که با هم داریم، مراقب آنها هستم که ببینم آن راه را می روند؟ نگران شان هستم چون کاسب نیستم. تدریس کاری بسیار علمی است. شعار نمیدهم، با بچه ها کاملا همراه می شوم، ارتباط می گیرم و در عین انتقال دادن آموخته هایم به آنها خودم نیز در مورد ان مساله و هم در مورد چگونگی انتقالش بیشتر یاد می گیرم. در این پروسه با شاگردانم به کشف می رسیم.

حضور همیشگی پناه
رحیم: به نوعی در نگرانیها و دغدغه هایم، حضور پناه همیشه و همه جا دخیل است. وقتی بچه دار می شویم حسی می کنیم دیگر یک رسالت و مسئولیت جدید داریم. انگار دوباره متولد شده ایم؛ مثل یک شروع تازه است. اگرچه نمی توانیم بگویم هرچه تا قبل از آن بوده تمام شده اما انگار در ان لحظه متوقف می شوید و از آن لحظه به بعد استارت تازه ای می خورید ولی من خودم راندید نگرفتم و کارهای خودم را می کنم؛ حتی در این سان، البته به زبان آوردن سانم را دوست ندارم گرچه در بیوگرافیها با یک جست و جوی ساده به دست می اید اما این به خاطر جنس کارمان است. من هنوز هم دلم می خواهد نقش جوان اول را بازی کنم؛ مثلا همین سال گذشته در کنکور شرکت کردم و در رشته ای که می خواستم با رتبه ای معقول در دانشگاهی معتبر قبول شادم؛ منظورم این است که خودم را رها نکردم. من خوشنویسی را در مقطعی رها کردم و بعد از ۱۹ سال دوباره سراغش رفتم. سه هفته تمرین کردم و امتحان دادم و در دوره ممتاز قبول شدم. این برای خودم جالب بود چون دیدم می توانم باز به خودم بپردازم و حرکتی موثر داشته باشیم. در حوزه خودم می گویم من قرار نیست با چند تابلوی خط که از من بهترها هم نوشته اند، جهان را تغییر دهم. در دنیای خودم دنبال کشف خودم هستم؛ اینکه من در آن چه پیدا می کنم، ۱۹ سال خط ننوشتم چون حس کردم در آن چیزی پیدا نکردم اما الان برگشته ام با توانایی جدید و نگاهی پخته تر که حال خوبی هم دارم.

خستگی و گذر سن
رحیم: هرگز نمی گویم که حضور پناه انرژی مرا گرفته است. آنچه انرژی مرا گرفته روزگار است. نسبت به چند سال پیش که پناه متولد شد سنم بالاتر رفته و از نظر جسمی و حتی روحی شاید آن ادم سابق نباشم اما نه به خاطر پناه، بلکه گذر سن و عمراست آن موقع شاید فکر می کردم مثلا در ۱۰ سال اینده چه کاری می خواهم انجام دهم اما بعد به جایی رسیدم که از خودم پرسیدم اصلادر ۱۰ سال گذشته چه کردهام؟ وقتی پناه به دنیا آمد، من داشتم به ۱۰ سال آینده خودم فکر می کردم اما حالا به ۱۰ سال گذشته خودم و پناه و ۱۰ سال های آینده پناه فکر می کنم، الان دیگر خیلی کمتر به ۱۰سال آینده خودم فکر می کنم.

رحیم نوروزی و همسر دومش آسیه ضیایی

رحیم نوروزی و همسرش

خوشحالی از پیشرفت پناه
رحیم: حتی هر کلمه یادگیری و حرکت پناه برایم مهم است؛ اینکه مثلا می بینیم الان به زبان انگلیسی صحبت می کند و پیشرفت می کند، برای من یک برد است؛ یعنی در بخشی از زندگی ام برنده و موفق شدهام؛ البته همه نتیجه تلاش خودش بود و مان و مادرش زمینه ای را فراهم کرده ایم که آن را دنبال کند و برایش جستوجو کردیم که کجا چه چیزی را یاد بگیرد، نه اینکه فقط صرفا یک کلاسی تابستانی باشد و…؛ مثلا سوارکاری را دوست دارد و ما گشتیم و بهترین جایی که ممکن بود را برایش پیدا کردیم؛ هادی ساعی لطف کردند و پناه به باشگاه شان می رود. البته این توضیح را همین جا بدهم که اگر پناه به کلاسی سوارکاری می رود معنایش این نیست که ما تفریحات لوکس آدمهای پولدار را داریم. ما حتی اسب هم برای پناه نخریدیم. هفته ای ۴۰ هزار تومان پرداخت می کنم و پناه می رود و در آن باشگاه تمرین می کند. فکر می کنم در هر زمینه ای مناسبترین جا را برایش پیدا کرده ام. گاهی مثالی این است که ما اتفاقاتی که برای خودمان نیفتاده را دوست داریم در فرزندمان متبلور شود.

صحبت های پدرانه و دخترانه
رحیم: سعی کرده ام پناه، من و کارم را ببیند؛ اینکه با شغلم چطور رفتار می کنم و در روند کارهایم چه پروسه ای طی می شود؛ مثلا وقتی خط می نویسیم اجازه می دهم ان را خوب ببیند اما اجباری در کار نیست. اگر خودش دوست داشت سمت آن میرود؛ همچنانکه دو، سه باری قلم به دست گرفت؛ بدون اصرار من، پناه دنبال علایق خودش است. من سعی می کنم زمینه انچه دوست دارد را برایش فراهم کنم اما انچه به شدت خودخواهانه از او متوقع هستم پشتکار است. دوست دارم پناه مانند یک تراکتور به کارهایش بپردازد؛ بدون تقلیل کردن، بدون پرداختن به دوستانش، کودکی کردن یا بازی کردن و… شاید انگار این طوری است که حس می کنم او باید کودکی را یک شغل ببیند و در این شغل وظیفه اش تنها آموختن است؛ البته قدری تفکر و خواست ظالمانه ای است.

پناه: پدرم هیچ وقت به من فشار نمی آورد بلکه مدام آنها را گوشزد می کند.

رحیم: من و پناه باهم زیاد صحبت می کنیم. پناه: البته شرکت در بحثهای نرمال و روتین برایم جذابیت ندارد اما وقتی قرار است درباره چیزهای مهمی صحبت کنیم خیلی مشتاق هستم. شاید برایش تعریف کنم که مثلاچه اتفاق بامزه ای در مدرسه افتاد اما نه موبه مو. شاید مسائلی باشد که فقط بین خودم و دوستم است یا اصلا فقط مربوط به خودم است و درباره آن حرفی نمیزنم.

مصائب یک پدر بازیگر
پناه: من از زمانی که یادم می آید پدرم بازیگر بوده است. اما هیچ وقت این موضوع که پدرم بازیگراست افتخار خیلی بزرگی برایم نبود. شاید چون عادت داشتم و با ان بزرگ شده بودم. پس چیز غریب و استثنایی برایم نبود. هیچ وقت هم مشکلی با او نداشتم فقط شاید گاهی ساعت کاری اش اذیت مان می کرد.

رحیم: من به هر حال آسیبهای کارم را دیده ام. این شکل بی نظمی کارمان گاهی آدم را خسته و دلزده می کند. نمی دانم اگر روزی ان را کنار بگذارم ایا ان دلتنگی، نیاز یا ضرورتش باز در من فوران می کند یا مرا می طلبد به سمت کار؟ البته برایم پیش آمده سه سال کار نداشتم و احساس خالی بودن کرده ام. نمیدانم بدون بازیگری چه چیزی به سرم می آید اما شاید در اثر همین دلزدگی هاروزی ان را کنار بگذارم و به زندگی بپردازم. بازیگری به نوعی زندگی را از دایره نظم و انضباط سایرین خارج می کند. کار ما هیچ قاعده و قرار مشخصی ندارد؛ مثلا من نمی دانم که سال آینده واقعا چند ماه سر کار هستم و چند ماه بیکار، یک کار کاملا تصادفی است. من کمپانی یا مدیربرنامه ای ندارم که بیاید بگوید آقای نوروزی، این انتخابهای مثلا پنج سال آینده شماست و بدانم چه کار می کنیم و به کجا می روم که متاثر از آن زندگی ام را مدیریت کنم. اینکه بدانم چقدر می توانم پول خرج کنم، چقدر با خانوادهام هستم، چقدر می توانم به خودم بپردازم و… الان هیچ کدام اینها نیست؛ مثلا حتی نمی دانم شنبه ها که قرار است پناه را سر کلاس ببرم، سر کار هستم یا نه. پناه هم قطعا نمیداند که ایا شنبه ها می تواند به کلاس خودش برود یا نه. چون در ان روز مادرش هم درگیر است و من باید حتما او را ببرم. اگر من شنبه در آن ساعت آفیش شوم، پناه یک جلسه کلاسش را از دست می دهد.

پناه: این مساله ها باعث نشده هیچ وقت فکر کنم که کاشی پدرم بازیگر نبود. راستش تا به حال به این موضوع فکر نکرده ام.

عدم علاقه به شغلی پدر!
پناه: بعضی دوستانم میدانند که پدرم بازیگر است؛ البته من به آنها نگفته ام؛ یعنی چیزی نیست که بخواهم بگویم و آنها هم واکنش خاصی ندارند. گاهی حتی این موضوع یادشان می رود. من اصلادوست ندارم کار پدرم را ادامه دهم؛ یعنی راستش من اصلا بازیگری را دوست ندارم. گاهی کارهای پدرم را می بینم اما اگر وقت نداشته باشم اصراری بر آن ندارم که حتما آنها را دنبال کنم. چیزی که هست او پدرم است و من به راحتی او را از نزدیک می بینم. رحیم: پناه خیلی اوقات سر صحنه کارهایم حضور دارد. تئاترهایم را عمومانه از جایگاه تماشاگران بلکه از فضای پشت صحنه اجرا دیده است؛ البته انتخاب می کند؛ مثلا شبهای مختلف می آید و ممکن است جاهایی از نمایش را از دست بدهد و همان جاها را می بیند.

پناه: من هر نیاز و تفریحی که بخواهم پدرم برایم فراهم می کند اما کمتر پیش می اید که در تفریحی با من شریک باشد؛ مثلا ممکن است مرا ببرد توچال و من چیزهیجان انگیزی سوار شوم اما خودش در ان موقعیت مرا همراهی نمی کند.

رحیم: راستش من از یکسری چیزها فراری هستم؛ مثلا شهربازی، ترن هوایی، بانجی جامپینگ و… چون کمی فوبیای ارتفاع دارم؛ البته کوهنوردی را به شدت دوست دارم و حتی با پناه زیاد کوهنوردی رفته ایم. خانه مان درکه است و فقط به خاطر کوه به آنجا رفته ایم. هرزمان فراغتی داشته باشیم، می روم. اوایل که به انجا نقل مکان کردیم هر روزکوه می رفتم. کوه رفتن از تفریحات قدیمی من است. خیلی از تمرینهای بازیگری برای صدا، بیان و بدن را در کوه انجام می دهم. از ورزشهای انفرادی و ذهنی مانند مدیتیشن، روی قله نشستن و تمرکز کردن و به صدای طبیعت گوش دادن لذت میبرم. رفتن به دلی طبیعتِ خیلی دوستت دارم که کمتر برایم پیش می اید. در تهران شرایط ان را با رفتن به درکه جبران کرده ام. بودن کنار درختها و رودخانه را دوست دارم. دیدن خر، الاغ، سگ و… یا چیدن خرمالو و گردو از درخت حس خوبی به من می دهد. یک رگههایی از روستاهنوز در درکه باقی مانده است، گرچه آنها را هم دارند به مرور از بین میبرند و ساختمان می سازند.

عکس های جدید رحیم نوروزی

تصمیم جدی برای آینده
پناه: اصلا دوست ندارم به این فکر کنم که قرار است در آینده چه شغلی را انتخاب کنم چون سلیقه ام به سرعت درباره همه چیز عوض می شود؛ مثلاازیکی، دو سال پیش تا الان خیلی عوض شدهام. به نظرم همان زمان که وقتش می رسد باید درباره اش تصمیم گرفت نه الان، در حال حاضر بیشتر تمرکزم روی کلاس هایی است که می روم اما تفریحاتم و بودن با دوستانم برایم مهم است. به کلاس موسیقی، سوارکاری، زبان و پاتیناژمی روم. ویولن میزنم؛ البته قبلا از ویولن خوشم نمی امد به یک باره تصمیم گرفتم سمت ان بروم، دلیلش را مطمئن نیستم. شاید چون پدرم خیلی دوست داشت من ویولن بزنیم اما دلیل اصلی اش این نیست. چون ادمی هستم که اگر دوست نداشته باشم کاری را انجام دهم امکان ندارد کسی بتواند مرا مجبور کند. ویولن ساز سختی است اما از ان لذت میبرم. سوارکاری را همیشه دوست دارم؛ البته دلیلش این نیست که به طبیعت دلبستگی دارم. راستش خود اسب را خیلی دوست دارم. به نظرم این کلاسها صرفا یادگیری است و تمرکزم را روی اموختن چند چیز تقسیم کردهام. برای همین به ان فکر نمی کنم که مثلا قرار است بعدها سوارکاریا موزیسین شوم. هر موقع که زمانش فرابرسد تصمیم میگیرم و تا ان زمان سعی می کنم فقط یاد بگیرم و لذت ببرم.

تمام انرژی برای کار
رحیم: هیچ وقت دوست نداشتم پناه مثلا صددرصد ادامی شبیه به من شود ولی فقط دلم می خواست جدیت من نسبت به کارهایی که انجام می دهد را داشته باشد. تمرکز و پشتکارشی کاملا مثل من شود. وقتی بازیگری می کنم، بازیگری در آن لحظه مهمترین کار جهان برای من است. شاید اگر قرار باشد برای مثال چهار صبح بیدار شوم و بروم سر کار، حتی اگر حالم بالا یا ساختم باشد زمانی که به سر کار می رسم تمام تمرکز مکارم است. در پشت صحنه کار ارامش و سکوت خودم را دارم. وقتی جلوی دوربین می روم در آن لحظه انگار آدم دیگری می شوم که برای همه عجیب است؛ حتی لحن صدایم تغییر می کند. تمام انرژی ام پشت صحنه صرف جلوی دوربین می شود؛ برای همین کمتر حرف میزنم و به سختی سمت چیزی می روم؛ مثلا به همین علت سمت ساز نرفتم چون اولا لازم نیست همه فن حریف باشیم، در ثانی وقتی درگیر کاری می شوم تمام انرژی ام را صرف می کنم. شاید جالب باشد بگویم یکی از چیزهایی که کمترین استعداد را در ان داشتم، بازیگری بود. واقعا هرگز فکر نمیکردم باید بازیگرشوم یا ان را به عنوان هدف تعقیب کنم چون مطلقا استعدادش را در خودم نمیدیدم. هنوز هم گاهی این موضوع را در خودم نمی بینم اما وقتی سر کار هستم سعی می کنم آن را به درست ترین شکلی که می توانم انجام دهم. اگر بازیگری من مورد قبول است برای آن سعی و تلاشی است که دارم چون بسیار متعهد و دقیق انجامش می دهم. خط را رها کردم چون می دانم اگر بخواهم دنبال آن باشام روزی هشت ساعت وقتیم را برایش میگذارم و حتی آرتروز گردن می گیرم. به قول خودمانی اگر به چیزی گرایشی پیدا کنم خوره اش می شوم.

جایگاه خاص پدر و مادر
پناه: ارتباط من با پدر و مادرم خیلی خوب است. هیچ وقت نتوانستم بین آنها تفاوتی قائل شوم؛ یعنی اصلا به انفکر نکردم، دوست داشتن و محبت من نسبت به انها عددی و قابل شمارش نیست. من مادرم را خیلی دوست دارم. اما نه آن طور که پدرم را دوست دارم و البته برعکس آن نیز هست. هر کدام جایگاه خاص خودشان را دارند.

از مطالعه تا اینستاگرام
پناه: مطالعه ام بستگی به کتاب دارد. آنطور کتابخوان نیستم که نویسنده خاصی را دنبال کنم. از هر کتابی خوشم بیاید می خوانم اما نمی توانم بگویم دختری اهل کتاب هستم. راستش برای هر چیزی به جز رسیدگی به چیزهایی که روی آنها تمرکز کرده ام، وقت کمی دارم. اگر فرصت فراغتی باشد، صرف فیلم دیدن و مطالعه می شود. در همه سایتهای اجتماعی هستم اما خیلی کم سراغ شان می روم؛ مثلا شاید هر دو روز یک باریک بازدید کوچک از صفحه اینستاگرامم داشته باشم. ترجیح میدهم دوستانم را حضوری ببینم و باهم حرف بزنیم. شاید دوستانم بیشتر از من سمت این چیزها بروند.

رابطه عجیب پدر و دختر
رحیم: به نظرم رابطه پدر و دختری چیز غریبی است. شما هم مسئول هستید و هم می خواهید رابطه پایاپایی داشته باشید. هم می خواهید نظارت داشته باشید و هم رفاقت. معمولا والدین در این رابطه دهنده مطلق هستند و هرچه حتی عشقی که می دهند باید بدهند؛ عشق بی دلیلی است و انتظار بازخورد و دریافتی نیست. اگر گاهی به جان پناه غرمی زنم برای این است که توقع دارم چیزهایی را از او ببینم. گاهی حسی می کنم همین قدر توقع هم آن عشق خالصی را مخدوش می کند. شاید من کمی زیاد از حد روی پناه نگاه نظارتی دارم ولی از همان زمان کودکی اش دوست داشتم صاحب تشخیصی باشد. در مصاحبه ای از من پرسیده شد اگر فرزند تان وارد فضای مجازی شود چه کار می کنید؟ من سعی می کنم در حد این بگویم که سعی کن این قدر چشمت در ان برنامه نباشد وگرنه اینکه مدام او را چک کنم ببینم کجا می رود یا نمی رود یافیلترش کنم و… هیچ فایده ای ندارد. ترجیح من این است که خودش تشخیص دهد و به عنوان کسی که فاعلیت در زندگی اش دارد، صاحب نگاه باشد و انتخاب کند. همان قدرت انتخابی که خلقت به او داده است؛ گناه، خیر، شار و ثوابش همین است. کنش های ما یا به نفع خودمان و دیگران یا به ضرر خودمان و دیگران است. این انتخاب خود ماست که کدام راه را برویم. دلم میخواهید پناه موجود صاحب تشخیص باشد که اگر حتی کاری می کند که مورد پسند من نیست اما به تشخیصی او احترام بگذارم.

مصاحبه با رحیم نوروزی

گرایشی بسته به شرایط
رحیم: یک بچه، دوره های مختلفی را طی می کند. اینکه می پرسید به من گرایش بیشتری دارد یا مادرش؟ به نظرم تحت تاثیر شرایط است. در دوره ای به من و در دورهای به مادرش نزدیک تر می شود. محور رابطه من و پناه بر اساس گفت و گو است. دائم از او میخواهم با من حرف بزند و دلم می خواهد همه حرفهایش را به من بگوید اما جاهایی در سنینی کمی فاصله بین مان می افتد و ترجیح می دهد که با مادرش صحبت کند و من هم پیله نمی کنم که مثلا مجبوری با من در میان بگذاری ولی این عطش، عشق و ولع در من وجود دارد که پناه به من بچسبد و حرفهایش را با من در میان بگذارد، از من مطالبه کند، کمک و راهنمایی بخواهد و… شاید خودخواهانه باشد اما این هم یک نیاز پدرانه است

عکس های رحیم نوروزی و خانوادش+بیوگرافی





شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *